صائن الدين على بن تركه
مقدمهء مصحح 102
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
- شهسوار عشق بر مركب عاشقى دو گونه سير دارد : 1 . از سرحد وحدت و اطلاق به سوى مملكت كثرت و وجه ، كه يُحِبُّهُمْ از آن عبارت مىكند ، 2 . از شهرستان اين مملكت به سوى اردوى اطلاق خويش كه يُحِبُّونَهُ بدان اشارت است . حسن در شهرستان وجه ، ظهور مىيابد ( وصل سوم ) . - عشق در هر مرتبهء تعيّن كه مىرسد ، اعيان آن مرتبه را سلطنت ظهور مىبخشد . نخستين مرتبه ، عالم ارواح است ؛ « أوّل ما خلق اللّه العقل » . در طى اين مراتب ، رقيب و لاحى ( مظهر آن ابليس است ) و واشى و غماز ( مظهر ملائكه هستند ) هم صورت ظهور مىيابند و بازار عاشقى را رونق مىبخشند ( وصل چهارم ) . - عشق در ادامهء سير خود ، در مرتبهء كون جامع ( انسان ) از حيثيت عاشقى به صورت سمع و بصر ظاهر مىشود و از حيثيت معشوقى به صورت اشكال مبصره و اصوات مسموعه . محل برخوردارى عاشق ، بيشتر سمع است كه قهر و ملامت و نكوهش از اين ممر فايض مىگردد ( وصل پنجم ) . - عشق هر لحظه به رنگى و صورتى ، معشوق را در نظر عاشق جلوه مىدهد ؛ گاه از راه عيان ، گاه از روى معنى ، و گاه در عالم خيال با صورت مثالى . از آنجا كه « عيان » همراه با احكام متقابل است و لذت ديدار و رنج فراق را با هم دارد ، عاشق تاب نياورد ؛ پس مناسب حال او و مقتضاى وقتش « صورت مثالى » است . چون صورت مثالى به جهت لطافت خويش با جانب اطلاق مناسبت بيشترى دارد و رنج فراق در او نيست ، باطن عاشق به او رغبت بيشترى دارد و حتى به جايى مىرسد كه صورت اصلى عيانى معشوق را مجال اقبال نمىدهد ( وصل ششم ) . - شهسوار عشق چون خواهد كه مملكت حقيقت عاشق را مركز حكومت خود سازد شمشير جبّارى به دست معشوق داده ، او را با لشكر فتّان حسن ، متوجه وجود عاشق كند كه اگر عمارت گونهاى از رسوم و عقايد و صفات پسنديده در وجود او باقى مانده باشد منهدم سازد ، تا نتواند پايگاهى براى اشرار و اغيار گردد . آنچه از صفات وجودى در مملكت وجود عاشق بود ، از قبل معشوق بود ؛ هرآينه